تبليغاتX
نه چندان جدی! :: هادی کحال زاده


شنبه 1 تیر1387
دزدیدن رییس جمهور!

توی این چند روزه دیدم خیلی ها متعجب شدند از این خبری که ریس دولت نهم داده که می خواستند بدزدنش. دیدم که خیلی نامردیه ادم این حرف رو دروغ بپنداره!. هر کسی از ظن خودش از تابناک و بی بی سی گرفته تا رجانیوز هر کدام از یک منظری داستان را دیدند و البته به نظرم اصلا خنده دار هم نیست. ما توی کاشون وقتی بچه بودیم معمولا اگه کسی خیلی زرنگ بازی در می آورد و یا بقول تهرونی ها توی بازی جعل می کرد و رندی، بهش می گفتیم " خوشگلی مواظب باش ندزدند" در واقع به طعنه توهم طرف رو گوش زدش می کردیم اما من نمی تونم چنین چیزی روئ در مورد ایشون بکار بگیریم چون هم می تونه بعدا به عنوان توهین و افترا و دروغ به ریس دولت تلقی بشه و کلی دردسر برام داشته باشه و هم واقعیت نداره که ایشون خوشگله!

دوستی نوشته که دزدین ریس دولت در نیوریک راحتر بود تا بغداد و این داستنان رو نقد کرده اما این هم نیست چرا که به نظرم داستان درسته! چرا؟ چون ایشون یک نابغه است. وقتی همه جهان استکبار گرفتار مشکلات شدید شده و به زودی هم دچار فروپاشی می شه و ایشون دارن صدای این فروپاشی رو می شنون. وقتی ایشون با ید با کفایتش تورم ۷۵ درصدی به ۲۵ درصد تقلیل می دهد و وقتی که هزاران مشکل تلمبار شده ایران را حل می کنه و می فرمایند که ما مشکلاتمون خودمون رو باید زودتر حل کنیم تا نوبت حل مسائل جهان بشه و باید جهان رو تغییر بدهیم طبیعی است که هر کشوری که این نابغه رو در اختیار داشته باشه ببخشید هر کشوری که معجزه هزاره سوم در اختیار داشته باشه یعنی همه دنیا و کلید حل همه مشکلات رو خواهد داشت. بنابراین من هم نگرانم که یکی این معجزه هزاره سوم یا بقول آن بزرگوار آن پیامبر عصر جدید رو بدزد!

من اتفاقا خیلی جدی دارم می نویسم و اصلا هم شوخی ندارم کسی هم حق نداره به این متن بخنده و اتفاقا این یکی نه چندان شوخی است. هر که هم به من بخنده حسودیش می شه چرا هوشش مثل احمدی نژاد نیست!

+ [5:13 PM ]
چهارشنبه 29 خرداد1387
کجایند مردان بی ادعا

مردان بی ادعای من مربوط به سئول است نه اینجا بنابراین از ارزشی شدن من تعجب نکنید. دو سه روزی که در سئول نائب زیاره دوستان بودیم و در ورک شاپ آیکاپ شرکت کردیم که شرح آن در شرایح الزیاره فی کره المغضوبه توسط دوست عزیزم شیخ مهدی به زیور طبع آراسته شده، چند تا میهمانی رفتیم که متاسفانه فعلا عکسی از آنها ندارم. از جمله ناهار روز اول بود که ظاهرا با حضور ریس مجلس کره و وزیر امور خارجه برگزار شد. بگذریم از اینکه من کاشونی بازی درآوردم و بیاد سمنارهای زمان دانشجویی و هیات محلمون توی کاشون یه کاسه پر غذا کشیدم و تا می شد میگو روش سوار کردم و کلی خوردم و تا مهدی رفت ناهارش رو بخوره دستم به لیوان آب خورد و همه ریخت تو ظرف غذاش و اونکه همین جوری غذا نمی تونست بخوره دیگه هیچ نخورد،اما ناهار اول میهمان ریس پارلمان بودیم

عکس دسته جمعی شرکت کنندگان

شام هم میهمان ریس جمهور کره بودیم و داستان ظهر نشد که تکرار بشه با توجه به کلاس ضیافت. اما نکته جالب توجه ریلکسی ریس جمهور و مقامات کره و کم توجهی همه به مقام اشخاص بود تا اونجای که ما تقریبا مطمئن شده بودیم که این بنده خدا ریس جمهور نیست و مدام داشتیم به لیسینیگ خودم شک می کردیم و میگفتیم حتما اشتباهه ، که خواندن چند باره متن منو شام ما رو مطمئن کرد که بنده خدا ریس جمهوره. و وقتی دیدم لب در وایساده مطمئن شدیم ولی نه محافظی نه کلاس و تشریفاتی و نه داستانهای که ما خودمون داریم توی ایران ونه خنده نابجایی ونه دستش رو تو دماغش کرد و نه پاش رو از کفشش در آورد و نه خلی زشت بود و نه کسی رو دیدیم بهش نامه بده و نه خالی بندی می کرد و نه ادای تغییر دنیا را داشت. البته شاید نون پنیر نمی خورد و مثل ادم حسابی ها بود و کنار جلسه نمی خوابید ما شک کردیم.

دومین داستان تعجب برانگیزم موقع شام توی روستوران سنتی سئول بود. آقای کنارم نشسته بود و وقتی نوشابه برای تغییر نوشیدنیم خواستم درش رو باز کرد و از ملیتتم و تحصیلات و کارم پرسید و به سبک همه کارت ویزیتش رو ور کرد و بهم داد و من تا خوندم دوباره به شوخی با لهجه انگلیسی کاشونی پرسیدم ببخشید شما مدیر کل کارخانجات هیوندا در کره هستید و او هم گفت اره و من خودم را جمع کردم و چند باری گفتم نایس تو میت nice to meet you و مونده بودم و کفم بریده بود که بابا اینها را باش

کره شمالی

ریس مجلس و وزیر امور خارجه اونها هم بسیار راحت برخورد می کردند و نه تشریفات زیادی بود و نه کلاس غلیظی می اومدن و می رفتن و البته شاید بنده گان خدا فکر می کردند حالا اینها تو ایران چه کاره هستند مثلا شاید باورشون نمی شد اگه عکس منو با موتورم می دیدند که دارم مسافرکشی می کنم تو میدون توحید و از دست سربازها فرار می کنم بخاطر کلاه ایمنی!

+ [3:30 PM ]
چهارشنبه 22 خرداد1387
دو نیمه سیب!
نمی دونم چرا سوزنم به کره گیر کرده ! درست همزمان با برنامه پارسال سفر به کره شمالی امسال هم برنامه سفر به کره جنوبی پیش آمد. علیرغم هزینه های زیاد سفر و داستان ها و حاشیه های که برای سفر قبلی و فعلی پیش آمده بود حاضر به از دست دادن دیدن سئول نشدم و پس اندازم را یک هفته ای هوا کردم رفت تا سئول را هم ببینم و صرفا تصورم از کره ، سرزمینی سوخته و گرفتار استبداد نظامیان نباشد. جای همه خالی به سئول هم رفتم اما سفری پر مشقت و طولانی و پر هزینه اما به دیدنش می ارزید هم شرکت در یک ورک شاپ بین المللی و شنیدن و دیدن فرهنگ تحزب در سطح بین المللی و هم دیدن سئول شهری آن سو تر از پیونگ یانگ.
     چهار راهی در پیونگ یانگ
از بین دو دوست دیگر همراه من به گمانم من بیشتر تجسس می کردم تا تفاوت ها را ببینم و هر تصویری برایم قرینه ای داشت . هر چند نتوانستم به خوبی فرصت تحقیق و آمار گیری را بدست بیاورم که البته اینجا آمارها را پیدا خواهم کرد.
از خوش حادثه مقداری تعجب و معطلی در فرودگاه سئول بر ویزای کره شمالی و نگاه عجیب و قریب به من برای آن ویزا مساله ساز، سفری یک روزه البته تحت الحفظ به کره شمالی هم مهیا شد تا نادیده هایم از کره کمتر شود.
خیابان های سئول با ساختمانهای بزرگ و پر تردد ، مردمی نسبتا موزون و شاد . پر انرژی و خندان، مارک ها و برندهای تجاری و بیل برد های عظیم ، البته با عظمتی کمتری از پکن و چراغ های راهنمایی و پلیس و البته شلوغی تجمعات ضد آمریکایی با پیش زمینه ای از حضور آزاد سربازان آمریکایی. شهری پر هیاهو شلوغ و زیبا و البته بشدت گران. یادم افتاد که شهری آن طرف تر یعنی با 3 ساعت فاصله، کم فروغ و بی هیاهو همچون جمعه های عصر کاشان که ارواح مردها رامی شود  در شهر  دید . صبح ها صدای گوش خراش سرود کیم ایل سونگ و عکس های بزرگ دیکتاتور و دروغ های بزرگ نظامیان و صورت های تکیده و لاغر مردنین و لباس های محجوب زنان و ترس و نگرانی و واهمه و بدبختی و گرسنه گی و فقر و تلاش ، چه تفاوت های که از دو نیمه سیب نمی سازد و البته تقاطع منازعه دو قدرت شرق و غرب  و تمایل حکومت ها در ایجاد این تفاوت ها
      چهار راهی در سئول
هر چه خیابان های شمالی خلوت و بی ترافیک، خیابان های جنوب پر تحرک، هرچه زنان شمال عفیف و محجوب، زنان جنوب شلوغ  و راحت و هرچه اقتصاد شمال کم فروغ و نحیف ، اقتصاد جنوب فربه و پررونق. هر چه ترس و واهمه و نگاه امنیتی در شمال، راحتی و امنیتی و آسوده گی در جنوب و البته هر چه عکس های رهبران دیکتاتور در شمال، برندهای معروف تجاری در جنوب. هر چه تابلو در ستایش رزم در شمال ، بیل بردهای در ستایش بزم در جنوب و البته گرانی در شمال ، گرانی در جنوب با ماهیتی متفاوت
کره شمالی همه چیز گران بود. گرانی از سر نایابی و محدودیت و در جنوب گرانی از سر قدرت خرید و رفاه
همه کسانی که با من سفر یکروزه کره شمالی امدند اولین بارشان بود که شمال را می دیدند و چه زیبا و بکر است این کره شمالی و من در پی قیاس بودم
دیشب دوست فاضل و عزیزم آقای رشید خان اسماعیلی می گفت که این همه رونق معجزه اقتصاد آزاد است و البته من به گمانم این همه را باید در اراده دولت توسعه گرای جنوب بدانیم که امکان بروز توسعه را مهیا کرده
به زودی بیشتر و بهتر می نویسم از شمال و جن
 
+ [1:9 AM ]
شنبه 14 اردیبهشت1387
30 سالگی

دو سه روز دیگه به سلامتی ۳۰ ساله می شم. مثل برق و باد ۳۰ سال گذشت. فردوسی و دهخدا توی ۳۰ سال فرهنگ و ادبیاتی رو زنده می کردند و ما نون پدرمون رو حروم، اینهم تفاوتی است دیگه!

دهه اول زندگی دهه تعطیلی و بازی و شلوغی و آشوب و دهه ندیدن آدم و فرمان پذیری است که الحمدالله کم کتک نخوردیدم. دهه دوم هم دهه توجه و تمرین و آماده شدن برای پرواز و رشده، تخیل از یه خری شدن ، که الحمدالله تعطیل و تنبل و بی خیال بودیم. دهه سوم هم دهه شدنه ، دهه مبارزه برای کسب استعدادها ، ظرفیت ها و جاههای تازه است. دهه بنایی و زخمی کردن معامله زندگی است. کار و ازدواج، سربازی، دانشگاه، اندکی پس انداز، و همه چیزهای که زندگی را شکل می دهن توی این دهه بدست می ایند، الحمدالله سرهم بندی کردیم و دو دره بازی!

دهه چهارم هم دهه تثبیت و ارتقا است که الحدالله از سالی که نکوست از بهارش پیداست. دهه پنجم هم دهه منزلت دادن به داشته هاست و بزرگ و حسابی فکر کردن و رفتار کردن و کریم بودنه. دهه ۶۰ هم که معلومه انتظار توام با امید برای نمردن. کارها و پرونده های نیمه تموم زندگی رو سر و سامون دادن تا زن و زندگی و آنچه بدستشون آوردی بعد از مردنت هوا نشه، که الحمدالله هنوز نیاموده. دهه ۷۰ دیگه باید نشست و غر زد و خاطره گفت و فحش داد و یاد شیطونی های دوره جونی بود و با خاطرات دختر بازی های جوانی و افتخارات بدست آورده و نیاورده ، ذهنا حال کرد و آه کشید و البته خالی بست که ای بابا ما جوانی این بودیم. دقیقا توی این دهه مثل مسافری که چمدونش رو بسته منتظر، باید نسشت تا صداش کنن که فلانی ریق رحمت رو بی زحمت سر کش و زحمت رو کم کن

شرمنده! امید به زندگی در ایران ۷۰ ساله و بیشتر نداره اما اگه داشت ، یعنی دهه ۸۰ هم بود، دهه مسخره شدن و عقوبت پس دادنه. دیگه چشم ها ادم کم سو می شه تا همه بتنن تو را مسخره کنن و تو انها رو نبینی، گوشات کر می شه تا غر زدن و مسخره کردنات رو از طرف دیگران نشنوی، زانوهات کم زور می شن تا نتونی به کسانی که دست می اندازند  لطمه بزنی و خلاصه دهه حساب پس دادن و از چشم ها افتادنه!

سی سال گذشت و من چه می ترسم هر وقت که توی ذهنم این جمله رو تکرار می کنم. مدتی است که آنگار خبر جدیدی توی زندگیم نمی شنوم و ظاهرا که سی سالگی ما مدتهاست شروع شده. دلم گرفته از این همه ناتوانی و تنبلی خودم که چرا نمی شه دهه ۴۰ را با همون هیجان و شلوغی دهه ۳۰ طی کنم. سی ساله شدم.

اردیبهشت ۵۷ توی خونه ، تو اوج گلاب گیری و شلوغی انقلاب ، سال اسب، به عنوان اولین بچه یه زوج جون بدنیا اومدم. مادرم ۲۰ ساله نبود و پدرم ۲۳ سال داشت. توی اوج توجه فامیل مدرسه ای رفتیم و دبیرستانی و درسی نخوندیم و شیطونی کردیم. توی یه مهر یعنی ۱۹ سال بعد خونه عوض کردم و انگار به دنیای تازه ای اومدم و یازده ساله که می دوم، دویدنی که همه اش لطف خدا بوده و الا اگه به خودم بود هیچ نبود. سی ساله شدیم

+ [2:20 PM ]
چهارشنبه 22 اسفند1386
سکس، رسوایی، بی خیالی

هر وقت من یه آماری از کسی توی وبلاگم می ذارم کلی بازدید کننده پیدا می کنه کلی س وصدا می شه و بعضی موقع ها هم مجبور می شوم بردارم. این واقعیتی از جامعه ماست همین که توی خیابون یکی را با یک خانم می بینیم که دست توی دست هم دارند می رند و یا  یه بچه مذهبی تلفنی صداش رو یه هوی تغییر می ده خیلی دوست داریم آمارش رو بگیریم. کافی است فیلم سکس یه بازیگر مطرح بخت برگشته یه جوری بیاد بیرون تا همه سر و دست بشکونیم و کلی پول بدیم و ببینیم گویی از این همه سکس مجاز و غیر مجازی که هر روز توی تهران انجام می شه مال کسانی است که ما اصلا اونها را نمی شناسیم و یا مال کسانی از دنیای دیگه است و خودم ما سهمی درش نداریم. سکس وجود داره مجاز و غیر مجازش و یک داستان جاری و ساری است حالا خوشبختانه یا متاسفانه ، ولی باید پذیرفتش و دوم همه ما ادم ها می تونیم لغزش داشته باشیم می تونیم در معرض خطر باشیم. من همیشه به شوخی به دوستان ، نتایج یه پژوهش رو یادآوری می کنم که" بخش قابل ملاحضه ای از تقاضای سکس در ایران متعلق به مردان متاهل سن ۲۹ تا ۴۰ سال (اگه اشتباه نکنم) است" و به شوخی می گم ما جز اقشار آسیب پذیر و در معرض خطریم. اما واقعش اینه که ما همه امون در خطریم

می خواهم بگم دست نگه دارید سردار فلان را تخطئه نکنید. اگر قرار است برای عملش مورد نکوهش قرار بگیرد باید نکوهشش عمومی و متوسط باشد باید این حق لغزش را که برای همه وجود دارد در نظر بگیریم و برای او هم این حق را لحاظ کنیم و نکوهشش به اندازه همه کسانی باشد که سکس غیر مجاز دارند و یا برای آن بازیگر ، فرق نمی کند. همانگونه که من خودم را برای عمل خلافی نکوهش می کنم او را هم باید نکوهش کنم اگر من نین کاری می کردم چقدر خودم را نکوهش می کردم به همان اندازه او را بخاطر عملش نکوهش کنیم. اگر بناست نکوهشی باشد برای نگاه تند او و برای نفاق اوست. برای فراموشی مسئولیت و تعارض میان حرف و عملش است. نباید بخاطر اینکه طرفدار دولت احمدی نژاد است و دوست فلانی است و این کار را کرده نکوهش بشود. بزرگی به من نصیحت می کرد که هیچ گاه در مورد دشمن خودت هم نگو که فلانی مشکل اخلاقی دارد حتی اگر دیدی که دارد هم نگو و چه حرف بزرگی بود، حالا هم این بنده خدا مشکل داشته است ولی باید به اندازه یک شهروند مورد نکوهش قرار بگیرد.

اینکه می نویسم تشت رسوایی فلان و همه کسانیکه که گیر می دهند این جوری هستند و ... به نظرم درست نیست. به نظرم موضوع خوبی برای پرداختن و زدن دیگران نیست. من از موضع اخلاقی نمی گم. از موضع یک واقعیت می گم. سکس وجود دارد هست همه در معرض او هستیم. جانماز آب نکشیم به سکس ورکرها به دیده تحقیر و ابزار نجاست ننگریم. من به نظرم آنچه موجب نکوهش است فضایی است که بسیاری را از نظر روانی اقتصادی و اجتماعی وادار به این کار می کند  و در فضای آلوده، بیماری محتمل است. کاش می شد همه ما به سردار ... نمی پرداختیم و کاش از او می پرسیدیم این همه شدت و این همه توحش برای چه بود تو خود قربانی همان فضایی هستی که  دربندات هستند. بگوییم سردار فلان و قاضی فلان  ما سلامت اجتماعی می خواهیم نه امنیت ، امنیت از پس سلامت می آید عرضه دارید سلامت ایجاد کنید نه امنیت! لات چرا لات می شود سکس ورکر چرا سکس ورکر می شود چرا زنان متاهل و مردان متاهل خائن داریم و دل در گرو چند جا دارند به تنوع می اندیشند؟

سکس را باید به عنوان یک بحران و یک پدیده به رسمیت شناخت و حد حاشیه آنرا پذیرفت ولی نپذیرفتنش در حاشیه به اختلاط او به متن زندگی همه ما و سرایتش منجر شده. سکس ورکرها هم حق دارند بیمه و تور حمایت اجتماعی می خواهند و آسایش. سلامت باید از خانواده از روان از منزلت و رفاه بیرون بیاد و همه در گیر و در معرض خطریم نه سجاده آب بکشیم نه تندی و درشتی کنیم و نه ترویجش نماییم همانگونه که خودمان در مورد عملکرد دیگران اخلاقی قضاوت می کنیم در مورد عمل خودمان هم اخلاقی بیاندیشیم نه بیشتر. بی خیال سردار فلان و بازیگر فلان بشویم. موجودین واقعی را نکوهش کنیم و از خود محافظت نماییم! همین!

+ [1:1 PM ]
یکشنبه 7 بهمن1386
ماهواره و نماز

توی کلاس های درسی اقتصاد یکی از بحث های عمده در مورد تاثیر استفاده از ماهواره و شبکه های تلویزیونی خارجی، اثری بود که می توانست در الگوی مصرف، مطالبات اقتصادی و هنجارها و رفتارهای یک جامعه و افزایش تقاضای محصولات خاص داشته باشه و عموما ترجیح داده می شد که از ممنوعیت استفاده از این شبکه ها در راستای عدم ایجاد مشکلات اقتصادی جدید استقبال بشه. توی حوزه مذهبی سنتی هم که نیازی به توضیح نیست که هزار یک دلیل استفاده از این آلات، فسق و فجور محسوب می شه و از نظر قانونی و نگاه رسمی جمهوری اسلامی هم که دیگه هیچ! خودتون بهتر می دونید.توی حوزه سیاسی هم ک عموما این وسیله، ابزاری برای رشد مطالبات مردم و آگاهی و گاهی ترویج لمپنیسم و .....

اما توی شهر ما این وسیله در خدمت تدین ملت شریف قرار گرفته و استفاده تازه ای پیدا کرده! چند وقت پیش خونه یکی از دوستان کاشانیم بودم و می گفت بعد از ۳۰ سال نماز خوندن تازه فهمیدیم که قبله خونه ما ۹۰ درجه با ان زاویه ای که نماز می خوندیدم فاصله داشته و حالا جرات نمی کنیم به پدرمون بگیم که چه جوری فهمیدیم. وقتی پرسیدم که چه جوری فهمیدید که قبله کجاست گفت چون در طبقه دوم خونه پدرش زندگی می کنه و تازه گی ها آنتن ماهواره نصب کرده و در حین نصب دیش فهمیده که قبله خونشون کجاست

                

نکته جالب اینکه آقای نصاب محترم اعلام کرده که نگران نباشید و توی شهر ما این داستان قبله چیز تازه ای نیست و خیلی ها بعد از نصب آنتن ماهواره تازه می فهمند که قبله کجاست. بنابراین تازه گی توی کاشون ما انتن ماهواره وسیله ای برای نزدیکی بیشتر ملت به خدا شده و ملت قبله نمای جدیدی پیدا کرده اند.

+ [9:21 AM ]
شنبه 15 دی1386
محرومیت خوزستان

چقدر دردناکه وقتی یک آدم بزرگ زاده  با اصالتی را ببینیم که پیشینه اش همه افتخار و بزرگی است و ثروتمند و با استعداده اما به استضعاف کشیده شده و  توی ضعف و حضیضه. داستان خوزستان هم داستان این ادم با استعداد بزرگ زاده و نجیبی است که هم خوب جنگیده و هم داره خرج تمام کشور رو می ده و هم آب داره و هم زمین و هم بازارهای جهانی و هم نیروی کار ارزان و بیکار با هزینه فرصت صفر و هم بازارهای تشنه منطقه و هم پیشینه روشن. اوج هنر سامانیان ، آغاز تمدن ایرانیان ، اولین دانشگاه بین المللی جهان در اهواز(جندی شاپور)، برخورداری از سیستم های نوین آب رسانی در جهان باستان و صدها اثر تاریخی که جر افتخار و بزرگی و شوکت ایرانیان حکایت دیگری ندارد. تا ملی شدن نفت و خلع ید انگلستان تا ۸ سال مقاومت در جنگ و برخورداری از آب و زمین حاصلخیز و تنوع محصولات و برخورداری از نفت و بهره مندی از دریا و بندر و نزدیکی به بازارهای جهانی و نیروی کار آماده و ارزان ، برخورداری از حسن شهرت در محصولات و تولیدات کشاورزی و هزاران جاذبه گردشگری و باستانی، مجموعه ای از داشته های خوزستانی است که متاسفانه علیرغم گذشت دو دهه از پایان جنگ، هنوز از حق واقعی خود در کشور محروم مانده است.

اما فقط از خوزستان جنگ و محرومیت مانده و بقول آن زن خرمشهری که می گفت فقط شلمچه و ما فراموش شدگانیم. ظاهرا سالانه  حداقل ۱.۵ میلیون نفر از شلمچه بازدید می کنند که همه آنها بواسطه بودجه های نهادهای نظامی و دولتی تامین مالی می شوند اگر ۱.۵ میلیون نفر سرانه حداقل ۲۰ هزار تومان هزینه داشته باشند که بیشتر دارند حداقل باید ۳۰ میلیارد تومان هزینه بازدید از مناطق جنگی شود تا منافع سیاسی یک جریان تقویت شود. بی آنکه بازساتزی مناسبی در خرمشهر و آبادان صورت بپذیرد و به نقطه صفر شهریور ۵۹ برسد.

حال اگر این مقدار را سالیانه برای توسعه گردشگری و مهیا کردن زیر ساخت های کشاورزی و صنعتی و شهری بکار گیرند.مطمئنا طی یک دهه سیمای خوزستان تغییر خواهد کرد و خواهد توانست جایگاه واقعی خود را در کشور بازیابد. اگر بپذیرد که هویت ایرانی تمدن ایرانی و درآمد نفتی ایرانی و استقلال ایرانی مدیون خوزستان است. بدهی مان به خوزستان خیلی زیاد خواهد شد.

+ [2:20 PM ]
سه شنبه 11 دی1386
شلمچه

توفیقی شد برای ماموریتی به خوزستان بروم سه روزی در خوزستان بودم و تقریبا از شوش تا شوشتر و اهواز و آبادان و خرمشهر را به قدر سک سک کردنی دیدم. روز اول از ابتدای صبح بنایم دیدن و رفتن مناطق جنگی بود من پیشتر از مرز کردستان تا مهران را دیده بودم. خیلی دوست داشتم تا خرمشهر را ببینم اروند رود را بو بکشم و سرم را به احترام آن همه عظمت و بزرگی بارها و بارها خجل گونه به پایین بیاندازم و این محقق شد. بالاخص بواسطه یکی از دوستان خوزستانی عزیزم این مسافرت طی شد. در چند پست بعدی روایتی نامرتب از این سفر خواهم داشت. اما شلمچه:
منطقه عمومی شلمچه از ضلع غربی خرمشهر شروع می‌شود و تا عمق خاک عراق به پیش می‌رود. خط مرزی، این منطقه را به دو قسمت شلمچه ایران و شلمچه عراق تقسیم کرده است. شلمچه ایران در منتهی الیه جنوب غربی جلگه خوزستان قرار گرفته است. بر فراز ورودی شلمچه نوشته است به اولین خاکریز دفاع مقدس خوش آمدید . هیچ ذهنیتی نسبت به شلمچه نداشتم اما مشتاق دیدنش بودم نه از آن کانالی که سالانه ملت رو می برند و میلیاردها تومان پول را هزینه می کنند . موزه ای طبیعی از جنگ که نه چندان بزرگ و کمی مصنوعی، تعدادی تانک در دشتی و زمین های مین گذاری شده که قطعا از مین پاک شده است. مسجدی و دو کانکس کوچک مرزی، مزاری از چند شهید و تعدادی عکس از آن روزگار ، نه تابلو راهنمایی و نه توضیح دهنده ای ،دو قدم آن سوتر پرچم عراق و سربازان مرزی عراق و این کانکس ها هم مرز ایران و مرزبانان ایرانی. ساعتی در شلمچه ماندم و چرخی زدم.

قدمی در آن دشت زدم دشتی که ذره ذره اش به خون آغشته است و پاک ترین و عزیزترین گل های وطنم پرپر شده اند. مادری دیدم که عکس جگر گوشه اش را به سینه می کشید و در آن بیابان نشانی از گلش می جست. که گل من نشانی در بدن داشت نمی دانم در آن روز زمستانی که شلمچه را هیچ بازدید کننده ای نبود ، در پی چه می گشت. چند باری پیر زن بدور مسجد طواف می داد و در آن حیرت و حیرانی عکس قدیمی پسرش که هنوز موی بر صورتش نرویده بود را با دست های پیرش به این ور و آن ور می کشید. نمی دانم شایذد هنوز پس از سالها نشانی و پلاکی و بوی از جگر گوشه اش می جست. خدای من عجب جایی است و عجب نشانی، گویی به دشت مرگ پا نهاده ای که همه اش مرگ و نفرت است اما نمی شد شلمچه را دشت مرگ نامید که سرزمین افتخار است و صفا، سرزمین اوج گیری و پرواز است سرزمینی است که شرافت و عزت از در و دیوارش می بارد. همه وقت در این ماکت کوچک چند هزار متری که نماینده دشت بزرگ شلمچه بود گشتم و نمی دانم چرا یادم از قتلگاه کربلا افتاد نمی دانم چرا وقتی دوستم بدنبال دستشویی می گشت به او گفتم مطمئنم نمی یابی و برایش از بین الحرمین و داستان عباس و حسین گفتم . نمی دانم چرا داستان اسطوره های تشیع به ذهنم تداعی شد  گفتم برای دوستی که کمتر از این داستان ها شنیده بود.

شلمچه

قدمی در آن دشت بزرگ که قتلگاه بسیاری از جوانان و عزیزان کشورم بود زدم اما چند نکته مرا آزرد. وقتی که شنیدم چندین هزار نفر در یک عملیات در این منطقه به دلیل لو رفتن عملیات شهید شدند و مسئول این لو رفتن تعدادی از اعراب خوزستان بوده اند . وقتی که یادم افتاد که این همه شهید عموما پس از فتح خرمشهر و در عملیات کربلای ۴ و ۵ بوده و از آن همه سو مدیریت و اهمیت نداشتن جان افراد در جنگ حکایت داشت داغ ام تازه تر می شود. حداقل ۶ سال جنگ اضافه تر بر خودمان تحمیل شد و هیچ گاه نمی گویند و نمی خواهند مسئولیتش را بپذیرند اهمیتی هم ندارد تاریخ تکلیف همه را معلوم خواهد کرد چاره ای نیست زورمان نمی رسد و باید صبر کنیم تا تاریخ زورش برسد.زنی در تاکسی خرمشهر می گفت که آقا برید ببینید چقدر دارن خرج شلمچه می کنند و ما در اینجا در فقرم روحم آزرده شد هر چند خرج زیادی برای ساختمان نمی کنند اما میلیاردها تومان پول برای بازدید از آنجا و استفاده ابزاری از آن خرج می کنند کاش بگویند یکسال این پول برای مردم خرمشهر

+ [12:19 PM ]
یکشنبه 25 آذر1386
کریتیو نخرید
به سبک یکی از دوستان که عموما تجارب روزانه اش رو تو وبلاگ می ذاره و دید خوبی هم به همه می ده و تجربه خودش رو تقسیم می کن:
توصیه می کنم که کریتیو توی هیچ مدلش نخرید. خصوصا فلاش دیسک ها و MP3 هاشو رو. به نظر می رسد که یکی از ضعیف ترین برندها در زمینه ارائه محصولات اینچنینی باشه.
             
اگرچه محصول کشور مالزی است اما به نظرم محصول بسیار ضعیفی است. تجربه خودم در این زمینه. تا حالا دو تا از محصولات این برند رو تهیه کردم تقریبا 180 هزار تومان هم هزینه خرید این دو محصول بوده و خصوصا محصول دوم که به امید اشکالات نداشتن محصول اول 100 هزار تومان خریدمش علیرغم اینکه شب عید خریدم و هنوز گارانتی داره ولی شرکت بدر الکترنیک گارانتیش رو نمی پذیره و تا حالا سه بار بردم برای درست کردن و بار سوم دیگه به من گفتند باید دورش بندازید.
MP3 و فلاشی که برای انجام کارهام کمترین استفاده رو ازش داشتم دیگه به درد نمی خوره  و متاسفانه باید بندازمش دور. واقعا جای تاسفه که جز کلاهبرداری و تبلیغات بی اصالت چیزی نمی تونم بگم بنابراین به همه دوستان توصیه می کنم که به هیچ وجه از محصولات کریتیو خرید نکنید
 
+ [1:35 PM ]
دوشنبه 19 آذر1386
تعطیلی!

بعد از ده سال فعالیت دانشجویی و نیمه حرفه ای که دنیای از خاطره و نکته و تغییر و تحول و رشد داشت و اساس زندگی تازه ای برایم بود و تولدی دوباره برایم محسوب می شد. تعطیلی و یا نیمه تعطیلی رو انتخاب کردم.تعطیلی از حضور توی نهادهای سیاسی و فعالیت اجرایی، کرکره نیمه کشیده و نور چراغ ها کم و روزنامه ای به شیشه زده ام و نوشته ام به علت پاره ای از تعمیرات موقتا تعطیل است. هر چند معتقدم جز حضور مستمر و موثر در نهادهای اجتماعی رشدی و کیفیتی حاصل نمی شه اما تعطیلی جمعه برا کار بهتر توی ۶ روز بعد خودش حکمتی دارد و ما باید از این نظم فراگیر شده بیاموزیم.مثل مغازه های اغذیه فروشی که ماه رمضون ها تعطیلی نیمه رسمی دارند و صبح تعمیرات و عصرها بازند بد نیست صبح و عصر مدتی تعطیل کنم. استخر هم برای کمک به ۶ روز بعد هفته برای همه لازم است که هر دو هفته ای می روم.بزرگی می گفت من هرازگاهی بعد از دو سه سال فعالیت، ۶ ماهی تعطیل می کنم. امیدوارم تعطیلی نصف و نیمه من هم منجر به تعطیلی دائم نشود. وبلاگ می نویسم و سایت ها رو می خونم و کتاب هم شروع کرده ام به خواندن، البته اگر این جمعه من برایم فرصت برای جمع بندی و نقد از خود باقی بگذارد و در این جمعه خودم، همه اش به خواب و تن پروری و تنبلی نگذرد. دعایم کنید که بعد از جمعه تعطیلم با انرژی و نشاطی بیشتر بتوانم یاد بگیرم و فعالیت کنم. امید وارم تعطیلی با رهایی از خود سانسوری و رهایی از گرفتارهایی اجرایی لذت بخش باشد.

+ [1:34 AM ]
یکشنبه 18 آذر1386
16آذر

اینجا در این مزار       در زیر خاک سرد     ازکار مانده است     سه قلب پراز امید

خفته است دیدگان سه سیمای نو رسید   اینجا در این سکوت   می افکند طنین

لالای مادری که گمان می کند هنوز      رفته ست نوجوان عزیزش بخواب خویش

اینجابه خواب ناز فرو رفته مصطفی     اینجا به خون تپیده دل گرم قندچی

اینجا شریعت رضوی بسته دیدگان    اینجا به زیر خاک نهان قلب ملت است.

تقدیم به نسل خون و آه و سوز و عشق که همه چیزش وطن بود و شرافت و پاکی. تقدیم به آنانی که برای تعالی و ترقی از گوهر وجودشان و از جوهر خونشان دیار وطن را سیراب و پرامید کردند. تقدیم به همه کسانی که در این سالها مرگ و اسارت را تحقیر کردند و زندان و شکنجه به سخره گرفتند.

سرتعظیم فرو می اورم و درود می فرستم بر همه دوستان و عزیزانی که جز ایران و ایرانی دغدغه نداشتند. درود خدا بر همه حق جویان و پویندگان راه حق.

۱۶آذر بر همه دانشجویان و خانواده دانشگاه کشور مبارک باد که سندی از افتخار و آزادیخواهی ایرانیان شدند.

+ [1:10 AM ]
چهارشنبه 7 آذر1386
وبلاگ و مصیبت

توی دو تا پست قبلی در مورد مصیبت ها و اشکالات وبلاگ هم گفته بودم اما یکی از اشکالات و یا حسن های وبلاگ اینه که ادم وقتی کلمه ای رو تایپ می کنه که اشتباه بوده و یا اصولا املاش رو درست نمی دونه ابرو ریزی می شه.من خیلی وقت ها  بدون اینکه مطلب رو بخونم و یا ادیت کنم و یا قبلا اون رو تایپ کنم فی البداهه می نویسم و تایپ می کنم و معمولا کلمات بهم چسبیده و گاها غلط املایی خراب می کنم

وقتی که روی صفحه یکبار دیگه می خونم از چسبیدن کلمات و یا اشتباهات تایپی اعصابم خورد می شه. این دو تا پست پایینی نمونه ای از هنر بنده است.خیلی وقت ها املای درست کلمه ای رو نمی دونم مثلا هنوز نمی دونم املا کلمه حض اینجوری درسته یا حظ، البته فکر کنم اولی . یا مدتها نمی دونستم باید کلمه رخصت رو رخست ننوشت. دوستان هم لطف دارند  اشتباهات تایپی یا غلط املایی رو با تندی و یا احترام یادآور می شوند. البته صفحه کی بورد هم در تایپ اشتباه گاها کمک حال بنده هست. اما ته داستان دانستن و آموختنه خلاصه این شفافیت هم موهبته و هم مصیبت. چون ادم تو وبلاگ با هزینه یاد می گیره.

یادوآوری می کنم که من پیشاپیش از تایپ غلط و یا املای غلط خودم عذر می خواهم و بقول معروف هم ببینده عاقل باشه و هم ببخشه ، جون جدی نگیریده دیگه

+ [0:27 AM ]
سه شنبه 29 آبان1386
پر حرفی
آدم پر حرفی بود ه ام اما چند سالی است که زیاد حوصله حرف زدن ندارم. امروز داشتم نگاه می کردم دیدم چقدر این مطالبی که می نویسم بلند است.اصلا وبلاگی هم نیست هر چه به ذهنم می اید همه را مسلسل وار می نویسم  بعد هم می خورد توی ذوقم! گه گداری هم این وراجی ها گرفتارم می کند و مجبور می شوم عذر خواهی کنم. کمکم کنید و راهنمایی که چه کنم؟
+ [0:50 AM ]
پنجشنبه 10 آبان1386
فیل و فنجون

این روزها نمایشگاه الکامپ(اگه درست نوشته باشم) توی تهران در حال برگزاری است . یادم می اید یکی از اساتید اقتصاد علامه که هر سال می ره و نمایشگاه مشابه اون رو توی دبی می بینه از تفاوت زمین تا آسمانی نمایشگاه دولت الکترونیک تهران و نمایشگاه الکترونیک دبی می گفت. میگفت مثل فیل و فنجان می مونه و تفاوت ها بسیار فاحشه. سطح برگزاری نمایشگاه و تجهیزات ارائه شده و نوع مدیریت اون، البته من نتونستم هنوز اون رو ببینم.

اما به لطف دوستان یک روز نمایشگاهی در مرکز تجاری پتروناس کوالالامپور در مورد غذا تشکیل شده بود. ما هم که ندید بدید سر و انداختیم پایین و رفتیم تو تا ببینیم نمایشگاه حلال فود را. حالا بگذریم که کلاس داستان با این نمایشگاهی که هر سال تو قزل قلعه بقل خونه ما بر گزار می شه چقدر تفاوت داشت. و نه بوی ماهی و میگو و روغن سرخ کرده می داد و نه سر و ته این چادرها را گم می کردی. نمایشگاهی توی یک سالن شیک! نمایشگاهی از محصولات غذایی کشورهای اسلامی بر پا شده بود و ملت ایرانی هم حضور داشتند. معمولا غرفه های خوبش رو سوا می کردیم و از این شرکت های مالزیای یا خارجی یه چیزی برا خوردن می گرفتم. خوردن مفت هم کلی حال می ده! چتر بازی با کلاس، مثل ادم های تاجری که اومدن محصول را ارزیابی کنن. چند تا سئوال هم می کردیم و می گفتیم اگه بخواهیم نمایندگی ایران شما را بگیرم قیمت رو چه جوری حساب می کنی و از این حرف ها.......

اما نکته جالب نمایشگاه تفاوت مدیریت ایرانی ها و خارجی ها بود. همه غرفه های خارجی پرچم کشورشون رو داشتند و توضیح دهندگان به زبان انگلیسی مسلط به علاوه اونکه کلاس خوبی هم داشتند تو ارائه محصول، اما طرف ایرانی واقعا دیدنی بود. به جز زمزم که مترجم داشت و غرفه اش بدکی نبود اکثرا نه مترجم داشتند و نه پرچم ایران رو زده بودند. سفارت هم که بی خیال نه تسهیلاتی و نه کمکی و نه برنامه ای داشت. بندگان خدا همین جوری اومده بودند بدون هیچ گونه حمایت. رفتیم در یه غرفه عسل فروشی از اردبیل. صاحب غرفه که صاحب شرکت یا تولیدی هم بود فارسی به زور حرف می زد و هر کسی می اومد نمی تونست حرف بزنه و فقط با خنده یس و نو می گفت حالا چه جوری می فهمید که کی باید بگه یس کی بگه نو خدا می دونه؟ چند دقیقه توقف ما منجر به ترجمه برا مراجعه کنندگان شد و کلی حال کرده بود که این ایرانی ها غیر ادمی زاد حرف می زنن. گفت آقا جون مادرتون بیاد منو این چند روز کمک کنید. دوستان هم گفتند خوب شما چقدر دستمزد می دی؟ بنده خدا می گفت بابا بیاد من شما رو راضی می کنم یه شیشه عسل بهتون می دهم برید بخورید!گفتیم اقای برادر اینجا ایران که نیست سیستم تهاتری باشه و رفاقتی. سالهاست چرخه پول ـ کالا -پول جریان داره و هر چیزی معادل ارزشی که ایجاد می کنه پولش رو باید داد. اون هم متوجه نمی شد ما چی می گیم. گیر داده بود که نمی دونید این عسل من اصله و نمی دونید زایده چه زنبورهای باحال! خلاصه اکثر غرفه ها از این مشکل رنج می بردند و فقط کاری که کرده بودند سعی کرده بودند یا کروات بزنن اقایون یا روسری اشون بر دارند خانم ها تا مدرن تر به نظر بیایند. نکته جالب داستان این بود که عرضه کنندگان محصولات غذایی اکثرشون نمی دونستند برا صادر کردن محصوللاتشون به مالزی باید از علامت هلال فود که نوعی استاندارد غذایی اسلامی محسوب می شه استفاده کنن و وقتی بچه ها این نکته رو می گفتند تازه متوجه می شدند. معمولا باید محصولی یا یه خوراکی کش رفته شده از غرفه های دیگه رو می اوردیم تا داستان رو متوجه بشوند و مایوس با کلی هزینه و معطلی دست خالی اکثرا برگشتند.

* من واقعا می ترسم داستانهای این سفر رو بنویسم تا به مارکوپولو بازی و بی جنبه گی متهم نشم. ما یه سفر رفتیم اندازه یه جهانگرد ۸۰ ساله خاطرات داریم! متاسفانه عکس های این نمایگاه هم پاک شده! و پیدا نکردم

+ [0:53 AM ]
چهارشنبه 25 مهر1386
روزمره گی

وبلاگ هم محیط خوبی است با همه مصیبت های که می تونه برا ماها داشته باشه، مهم اینه که پر رو باشی و بمونی ، وقت بذاری و بخونی و به قول سهراب سر سوزن ذوقی داشته باشی. دیروز دوستی می گفت خوب می نویسی . متاسف شدم که چرا فرصت چرخیدن و دیدن و بلاگ های خوب رو نداره. و نوشته های بی ربط مرا خوب می پندارد .وبلاگی مثل وبلاگ هانیه بختیار و یا و حامد قدوسی و یا وبلاگ پرستو دوکوهکی  از حق نمی شه گذشت ، الپر وبلاگ های خوب با نوشته های جذاب است. اگر چیزی نیاموزی از خواندم دو سه خط مطلب هم خسته نمی شوی. اکثر دوستان روزنامه نگارم هم همچون علی حق و نفیسه عزیز و مریم شبانی و فرید آقای گل ما هم خیلی خوب می نویسند. من لذت می برم وقتی مطالب  این بچه ها را می خوانم. حتما کسانی هستند که بهتر از اینها بنویسند ولی من که از این دوستان می خوانم به روانی و راحتی مطالبشان غبطه می خورم

خیلی وقت ها غبطه می خورم که چرا دل به یک کار ، آدم وار ندادم و هر روز انگشت توی هر سوراخی کردم. از هر دریای یک قطره چشیدم و ذائقه خودم را سرگردان کردم نه اقتصاد می نویسم و نه توان نوشتن مطالب شایسته اقتصادی را دارم نه وقتی برای کیفی شدن و رشد در عرصه سیاسی گذاشتم و نه رشد قابل ملاحظه ای در دانشگاه داشتم. نه درس خواندم و نه سیاست خوب آموختم. حالا اینجا هم در این نقطه سی سال زندگی ، هیچ .... عمری امده است و رفته است و دلخشم که چون می گذرد غمی نیست!

می ترسم در سن ۶۰ سالگی بیایم اینجا بنشینم و رزومه ام را برایتان بنویسم. تکرار کنم که هیچ نیاندوخته ام نه آبرویی و نه هنری و نه بهره ای. اعتراف کنم که هیچ نگذاشته ام نه سودی نه خیری جز مالی اندک و چندی زن و فرزند و باز بنویسم که چون می گذرد غمی نیست!

این روزها بازار اقتصاد داغ داغ است. مسکن نکته ها دارد انرژی و نفت حرف ها دارد ، کلی چیز در مورد بنزین می شود گفت. وقتی می شود از تورم نوشت و حرفی از سهمیه بندی زد. کلی آمار جمع کرده بودم در مورد بنزین و مصرف و قیمت و کشش قیمتی و از این چیزها، در مورد بودجه می شود نوشت. هر سال این موقع من روزی ۸-۹ ساعت بودجه می خواندم تا گیری بدهم به دولت و چیزی یاد بگیرم. اما فسوس که نه حالی مانده نه انگیزه ای و نه دلیلی،  دولت افسار پاره کرده می رود و به کسی جواب نمی دهد ، پر گاز! به قول خودشان نه ترمزی نه دنده ای ، الحمدالله فرمان هم که نیست. خاموشی و بی حالی و بی خیالی، مثل دوران خماری که عالمی دارد. خماری حالی داره خیلی ها چورت خماری را به خارش و جوشش نشا گی ترجیح می دهند. ما هم خماریم و بی آنکه مزه نشاگی را پیش از آن چشیده باشیم. چون می گذرد غمی نیست

+ [4:13 PM ]
دوشنبه 2 مهر1386
اول مهر

جابر عزیز مطلبی نوشتند در مورد اول مهر ، توی این چند روز یادم از  مهر آمد و هنگام مدرسه رفتن. اولین بار برای ثبت نام مدرسه دایی ام مرا به مدرسه برد. توی حیاط مدرسه ابتدایم ایستادم تا بیاد و من را بعد از ثبت نام به خانه برگرداند. فرصت اندک ثبت نام مهلتی بود برای آشنایی و سرک شیدن به همه جای مدرسه، کنجکاو  بودم و بدم نمی امد با محیط تازه مدرسه رابطه بیشتری برقرار کنم. شاید توی مهر ۶۳ باور هم نمی کردم که شوخی شوخی  ۲۰ سال درس بخوانم. اصلا آن روز به قصد چنین کاری که بیست سال درس بخوانم به آنجا نرفته بودم. دایی محمد من مرا برد تا یک ثبت نام کوچولوی بکند و برگردیم. یادش بخیر. از ان شهریور ۶۳ تا کنون دیگر خانواده ام به مدرسه جز یک بار نیامدند. آنهم باری که کتک کاری کرده بودم و در استانه اخراج از مدرسه پدرم را خواسته بودند. روز اول هم رفتم توی صف کلاس سومی ها و آنجا ایستادم و بعد مدیرمان که فردی با دیسبرین بجا مانده پهلوی بود آمد و مرا به صف خود مان برد.

عجب روزی است اول مهر ظهر که می شود دیدنی تر است سیک کمربند پسرها کج شده و  بخشی از پیراهن از شلوارشان درآمده ، دخترها هم که مقنعه کج و مانتوهای به هم ریخته ، عجب منظره ای است. تازه اگر توی شلوارشان را خیس نکرده باشند و گریه هم نکرده باشند.که اگر چنین باشد دیدنی تر و خنده دار تر است.

یادش به خیر. امروز دهمین سال آمدنم به تهران هم هست. دانشگاه و تحصیل در تهران ،  بدون هیچ ذهنیتی و بدون هیچ برنامه ای، صرفا بخاطر جسارت و بی خیالی و دوست داشت هیجان، امیدی به من داده بود تا از آن شهری که ۱۹ سال درش بودم  فارغم کند. یادش بخیر. اگر چه تهران زیاد امده بودم اما بخاطر نابلدی  امیر آباد تا عباس آباد را پیاده رفتم و این رفتن همان و ۷ سال رفت و بر گشت همان.

یادش به خیر. اول مهر بر همه مبارک

+ [11:7 AM ]
شنبه 24 شهریور1386
ازدواج در کره شمالی!

این پست رو می گذارم که دختر خانم های محترمه اینقدر آیه نحس نخونن که چرا خانواده ها با ازدواجشون مخالفا و چرا هنجارها  و رفتارها و ایده ها و انتخاب های اونها رو به رسمیت نمی شناسن. اینقدر قر نزنن که چرا ما همیشه باید انتخاب بشیم چرا نباید روزی انتخاب کنیم. البته درست هم می گویند رشد و تعالی در گرو انتخاب شدن و انتخاب کردن هم هست. اما یه نون باید خورد و صد هزار شکر فرستاد که با مقداری جنگ و دعوا خلاصه این پدر و مادرها راضی می شند و حالا اگه یکی رو رضا نشدند دومی را با تعدیل انتظارات راضی می شوند. اگه توی کره شمالی بودیم چه می کردیم

                    عروس و داماد کره شمالی

زنان کره ای عموما سخت کوش و نجیب اند و جامعه کره ، جامعه ای مرد سالار با مردانی زور گو و غیرتی که دید خیلی بدی نسبت به غریبه ها و اجنوی دارند. سابقه طولانی زور گویی ژاپنی ها و تجاوز آنها به زنان کره ای و رفتار آمریکایئها در کنار تبلیغات منفی دولت نسبت به خارجی ها ، ملغمه ای از سخت کوشی و عفاف و پاکی و تقدس نهاد خانواده برای زنان و تردید و ترس از خارجی ها و غیرتی غیر مذهبی دارد.

دختر و پسر ها با نظر دولت با هم ازدواج می کنند و ظاهرا نقش انتخاب و اختیار  زوجین محترم تابع کم رنگی از اراده حزب و دولت است.مراسم ها ظاهرا خیلی کم سر و صدا و کم زرق و برق است. اجازه ازدواج صرفا در اختیار دولت است و اگه کیس انتخابی مغایر نظر دولت و حزب نبود امکان این وصلت مهیا می شود. خانه تازه داماد و عروس و شغل ایندو را هم دولت تعیین می کند. شما تشریف می بری به دفاتر حزب کارگر و کیس مورد انتخاب خودتان رو معرفی می کنید اجازه و تاریخ عروسی و مابقی داستان در اختیار دولت است. روز عروسی هم اماکنی مثل برج جوچه که نمادی از کیم ایل سونگ و ایده و ایدولوژی اوست و مجسمه اصلی او در کاخ ریاست جمهوری است مورد بازدید عروس و داماد قرار می گیرد. این مادر مردها باید بعد از اخذ مجوز و یا دستور حزب در ازدواج ، روز عروسی هم بروند به نمادهای اصلی دیکتاتور کشورشان اعلام وفاداری کنند و زندگی را از کنار برج و مجسمه رهبر سابق و فعلی اشان آغاز کنند.

همراه عروس و داماد کره ای یک خانم و آقای ساق دوش هم وجود دارد که آنها را مشایعت می کند. مرد سمت راستی و زن دست چپی ، دو ساق دوش عروس و دامادند.لباس عروسی هم کیمانوی بسیار زیبایی است که می بینید. عروس و داماد می روند و در کنار مجسمه کیم ایل سونگ دسته گلی می برند و به او هدیه می کنند و زندگی این جوری شروع می شود.

حالا خدایش آدم بمونه و بتروشه و پیر پسر و پیر دختر بشه بهتره یا اینجوری ازدواج کنه. پست بعدی رو در مورد ازدواج در مالزی می نویسم تا یه ذره جبران بشه 

+ [1:10 PM ]
پنجشنبه 22 شهریور1386
زن در متون مقدس

آقای علیجانی کار بسیار ارزنده ای در مورد جایگاه و نقش زن و نگاه به آن در ادیان مختلف داشته اند که به نوعی سیر تحول نگاه به زن در تاریخ هم می باشد.هر چند متاسفانه مجال و فرصت حضور ، یا بهتر بگوییم توفیق حضور در اینم کلاس ها را نیافتم اما بواسطه لطف یکی از دوستان امکان خواندن و در اختیار گرفتن جوزه این کلاس ها را پیدا کردم. دیروز برای یکی از دوستان که در باره زنان مطالعه و تحقیق و تدریس می کنند لینک وبلاگ این کلاس را فرستادم.

                                             زن در متون مقدس

با توجه به مطالبات و مسائل زنان در کشورمان و رشد و تحول خود آگاهی و مطالبات آنها و همچنین نوع ساخت سیاسی حاکمیت و شرایط جهانی، خوندن و آگاهی از کارهای این چنینی به همه توصیه می شود. زن در متون مقدس زحمت و تلاش بسیار جالب آقای علیجانی است که حتما باید بخوانید

+ [9:36 AM ]
چهارشنبه 21 شهریور1386
چراغ راهنما

تلاش می کنم توی چند تا پست در مورد کره شمالی کشوری که شاید کمتر کسی امکان دیدنش رو داشته باشه براتون بنویسم. به نظرم کره یه نمونه منحصر به فرد از کشورهای بلوکه شده و فریز شده در دهه ۶۰ میلادی است که همواره در حال آماده باش برای دفاع نسبت به تهاجم امپریالیسم جهانی است. فارغ از سایر شرایط اون که به زودی انشاء الله می نویسم چراغ قرمز ها و چهاراه های در کره است.

            چراغ قرمز در کره شمالی!

اولین جاذبه شهر که هر مسافری را برای مدتی انگشت به دهن می کنه چراغ قرمزها یا بهتر بگم خانم قرمز هاست. چهار راهای پیونگ یانگ شهر مخوفی که دیدینش برای همه خصوصا مشتاقان استالین حتما توصیه می شه یکی از جاذبه ای کره ۲۰۰۷ است. یه خانم مرتب و منضبط مثل یه رباط که هیچ علامت و نشانی از زندگی درش نیست وسط یه چهار راه ایستاده و متناسب با ترافیک (که اصلا وجود نداره) و عبور و مرور ماشین ها علامت می ده.

            چراغ قرمز در کره شمالی!

حتی اگه مدتها بری روبروی یکی از اونها وایسی و سلام کنی، فریاد بکشی ، هیچ پاسخی نمی دهند و هر دو ساعت یکبار عوض می شوند. استفاده از نیروی کار بجای تکنولوژی و سرمایه و استفاده از زنان که عموما سخت کوش ترین و تحت ظلم ترین انسانها در کره هستند بدلیل اقتصاد کاملا دولتی و کمونیستی کره است. قابل توجه سربازان وظیفه راهنمایی رانندگی که در تهران فقط مجبورا دنبال موتوریها بدوند و چند ساعت دود و گرما و ترافیک و سر وصدا رو تحمل کنند، باید خدا رو شکر کنند که در کره نیستند!

+ [10:8 AM ]
دوشنبه 29 مرداد1386
نکو نام
       دولت جاويد يافت هر كه نكونام زيست                        كزعقبش ذ كر خير زنده كند نام را

۵شنبه صبح خبر دار شدم آقای مهندس بهاالدین ادب به دیار باقی شتافت و سرای فانی را وداع گفت. خیلی متاسف و متاثر شدم هفته پیش از این به منزلشان جهت عیادت رفته بودم.شیشه گلابی و مقداری سوغات کاشان برایش برده بودم. با آنکه مهندس حال مساعدی نداشت از بیماریش ، وضیعت حادش و فعالیت هایش گفت. می گفت که کارهای اقتصادی را همه تعطیل کرده ام و همه جاهایی که عضو هیات مدیره یا مدیر عامل و رییس هیات مدیره بوده ام را دیگر نمی روم. فرصتی برایم نمانده و قصدم اینست که باقی مانده عمر را فقط فعالیت سیاسی کنم و اولویت اولم همین کارهاست. جمعی هم پیش از من اونجا بودند که برای عیادت و همچنین پیگیری داستان دو زندانی کرد در آستانه اعدام از مهندس صلاح و مشورت می خواستند. چند عکس یادگاری هم گرفتند گویی مهندس را دیگر نخواهند دید. ظاهرا برای مجلس هشتم هم عده به مهندس رجوع می کردند و این ایام علیرغم بیماری و کسالت وقت می گذاشت برای همه. مهندس در این چند هفته ۱۷-۱۸ کیلو لاغر شده بود و به خنده پوست دستش را می کشید و نشانمان می داد که دیگر گوشتی برایش نمانده ، چهره اش کاملا تغییر کرده بود و امیدی به آینده نداشت اما روحیه بسیار خوبی داشت.

                                    مهندس بهاءالدين ادب

مهندس ادب فرد نجیب زاده و با شخصیتی بود و احساسم این بود که همه گروهها به او و رفتار و منش و شخصیتش و اصالت و تواضعش احترام می گذارند. دکتر نجفی وقتی شنید مهندس ادب بیمار است شماره اش را گرفت و خیلی ابراز تاسف کرد. آقای عبدالله نوری وقت شنید ایشان بیمار است خیلی متاثر شد و پیگیر عیادت او شد . روز پنجشنبه هم در نشست خانه احزاب گروههای مختلف وقتی که من خبر را برایشان می گفتم منقلب و متار می شدند از کارگزارن تا مشارکت و غالب گروههای اصلاح طلب.

مهندس ادب برایم در یک ساعتی که به عیادتش رفته بودیم از فعالیت هایش می گفت از کانون کارفرمایان و مسایل داخلی ان از سازمان نظام مهندسی و اتاق بازرگانی از مجلس و دهها کانون و انجمن و مجمعی که عضو بود و فعالیت می کرد و بسیاری او را منشا تحول و تاثیر در این کانون ها و اماکن می دانستند . دلدارانه به او عرض کردم که مهندس شما باید بخاطر ایران هم که شده بمانید و حیف است این همه تجربه این همه آبرو و اعتبار و این همه روابط و صلاحیت از دست برود.کشورمان در شرایطی است که در هر منطقه و حتی در سطح منطقه خاورمیانه به افرادی مثل شما که جامع الاطرافید محتاج است. اما متاسفانه اجل این فرصت را از او گرفت.

از حضرت سبحانه و تعالی رضوان و مغفرت و رستگاری او را که عمری صادقانه به مردم ایران و کردستان سرافراز و بزرگ خدمت کرد و کارآفرین و کاردان و کار ساز و کارگشایی خلق بود و از تواضع و مهربانی و نجابت و اصالتی خاص بهره مند بود را خواستاریم.

قطعا کردستان از این مردان بزرگ کم ندارد و از آزاده گی و آزادی خواهی کردستان جز این انتظاری نیست.کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام و بیای الا ربکما تکذابان.

گزارش تصویری مراسم خاکسپاری مهندس ادب راحتما ببینید.

+ [9:10 AM ]
شنبه 9 تیر1386
اعتراض

بعضی از آدم ها رفتار ملکه ای شده ای دارند که آدم کافیه بجای ترجمه اون کلمه و توضیح یک صفت فقط لحظه ای اون آدم یا رفتار رو تصور کنه . توی دوره ای دانشجوییم یکی  رو داشتیم که مدام اپوزسیون بود من می گفتم دائم الاپوزسیون، یکی دیگه از دوستان لمپن بود و رفتارش همه رو اذیت می کرد، به قول یکی از دیگر دوستان آدم کافیه بجای کلمه لمپن از عکس این آدم استفاده کنه، بعضی ها نمونه صداقت و پاکی بودند و اونقدر معتبر در نزد دوستان و دشمنان که حد نداشت.من یه مهدی باقری داشتم و دارم که هر وقت می بینمش جوانمردی و محکمی رو درش می بینم و یا مهندس سحابی رو وقتی می بینم تجسم عینی وطن پرستی و شرافته برام و یا آقای منتظری که تبلور شجاعت و خلوص مذهبی برام. مقصود از این حرف ها معرفی یه دوست بود.

من یه دوستی خوبی دارم که برام تجسم عینی اعتراضه و سعی هم نداره منطق روزگاره نا متعادل و نا منصف ما رو بپذیره، همیشه معترضه و حرفش رو می زنه. حیف که سیاسی نشد و الا مخ کار زدن و نقد اصلاح طلب ها بود!. مثلا اگه تحکیمی می شد می بردیمش مشارکت تا همش نقد کنه ، هر چی هم قسم و آیه می آوردن که بابا دست ما نبود قدرت نداشتیم تحت فشار بودیم و از این حرف ها اون رو قانع نمی کرد و می گفت من این حرفها حالیم نمی شه.

محمد رضا فرهادی پور دوست خوب منه که بسیار دوست داشتنی و عزیزه ولی همش قر می زنه و همش گیر می ده. بانک پارسیان  می ره معترضه!  هم میهن می خونه معترضه ! مبل می خره معترضه، توی اداره هم معترضه! محمد برام همیشه تجسم اعتراض به وضع موجوده. روحیه بسیار خوبی که ذی دانشجویی رو توی آدم حفظ می کنه به شرطی که متعادل و کنترل شده و معقول باشه و موتور حرکت برای تغییر بشه تفسیری معترضانه از وضع موجود که به برنامه و انگیزه برای تغییر و حصول مطلوب باشه

+ [12:37 PM ]
سه شنبه 5 تیر1386
مرگ و زندگی
یه نکته از اون ور زندگی بگم:

امروز یه آماری گرفتم از ثبت احوال، گفتند آقا از هر هزار نفر ۶ نفر در سال می میرند. در سال تقریبا ۳۰۰ تا ۳۵۰ هزار نفر فوت می کنند که ده درصد اون بخاطر تصادفات و حوادث این چنینی است. نرخ زاد و ولد هم سالانه ۲ درصد است. یعنی سالی دو درصد جمعیت رشد می کند.

خلاصه نرخ مردن بعد نیست. باز شکر خدا یه آمار خوب و بالا توی یه چیزی پیدا شد. این آمار البته نشان دهنده اشتیاق مردم به دیدار معبود و شتافتن به سرای ابدی است!

+ [11:14 AM ]
شنبه 5 خرداد1386
گلاب گیری

بوی گل را از که جویم از گلاب

 آدم بي ذوقي رو شب بردند قمصر و توي يه باغ با صفا ميهمانش كردند. صبح ميزبان گفت دیشب چطور بود؟ بي ذوق گفت " اه اه حالم بهم خورد از گند گل و وق وق بلبل و شور شور آب تا صبح نخوابيدم

گلاب گيري داره تموم ميشه و صفاي واقعي اش به اينه كه صبح زود توي گلستان باشي تا با طلوع آفتاب از بوي گل محمدي مست بشي. گلي كه ماها توي ارديبهشت خونه هامون و باغچه هامون و خودمدن رو بهش عادت داديم.

هر سال توي ارديبهشت براي روز معلم گل هاي محمدي را مي چنديم و توي تخم مرغ خالي شده مي ريختيم و مي برديم مدرسه تا سر معلم هامون گل بريزيم يادش بخير!

 

+ [8:52 AM ]
شنبه 29 اردیبهشت1386
لطفا نخوانید " اخلاق سکولار"
 

اين چند روز فرصت مغتنمي فراهم شد تا از کره شمالي، چين و مالزي، سه کشور کاملا متفاوت ديدن کنم و کمتر از 20 روزي را در اين سه باشم. هر سه تجارب خاص و متفاوتي  را برايم داشت.

در کره شمالي آقاي سفير که شخص بسيار محترم و زحمت کشي بود از ديدگاهاي ديگر سفرا و نقد هاي برخي از سفراي خارجي در مورد رفتارهاي ايرانيان مي گفت و گله مند از رفتار ما بود، در مالزي اين امکان بواسطه آشنايي با تعدادي از خارجي هاي مقيم اين کشور فراهم شد تا عينا به صحبت هاي سفير کشورمان در کره برسم.

 

فرصتي پيش آمد تا با چند مليت هم کاسه و هم صحبت شويم و از اسلام و بنياد گرايي و جنگ و صلح و از شرايط ايران و ايراني ها صحبت کنيم. دوستم  از مشاهداتش مي گفت که اينجا حوزه خصوصي فوق العاده پر اهميت و پر شان است و کسي دروغ نمي گويد ، هم ديگر را مسخره نمي کنند و تفحص ممنوع و امري مذموم است.سخن از نوع دين و گرايش مذهبي امري نادر و کاملا شخصي است و به تبع آن جايی در گفتگوها ندارد.


ادامه‌ی مطلب
+ [11:35 AM ]
جمعه 28 اردیبهشت1386
تولد

چند روزیه که در ایران نیستم و از اخبار ایران کاملا بی اطلاع، فقط اگه شانسی بیارم و یه نتی به تورم بخوره خیلی حال می کنم. الان توی دانشگاه UM مالزی نشستم و سر گشته و حیران اخبار و وبلاگ دوستان رو چک می کنم. هیچ سایتی اینجا برای ما فیلتر نیست و تقریبا وقتی رو برای پیدا کردن یه فیلتر شکن خوب تلف نمی کنی. خوشحالی که حال وزارت ارشاد و اطلاعات می گیری و اونا رو اینجا دور می زنه ولی این دور زدن زیاد جذابیت نداره.

دو هفته در سکوت کامل اطلاعات. از موسویان، دانشگاه امیر کبیر ، حجاب و نیروی انتظامی ، از ادوار تحکیم گلم هم بی خبرم، از دوستان زتدانی در اوین، سوتی های ریس جمهور جذاب، وضیعت اقتصادی و کار خسته کننده و غیر جذاب هیچ خبری نیست. فقط اگه شانس بیاری یه ایرانی توی کره، چین و مالزی بیبنی که البته مالزی زیاد یافت همی شود  تا دلت بخواهد! و یا اتفاقی از کنار سفارت رد شی که یاد دولت کریمه بیفتی. هر جا که میری یه جوری هم خوشحالی هم متاسف. تاسف از داشتن مدیریت بی کفایت، فساد و عدم تلاش و کوشش توی ایران، از داشتن منابع سرشاری که به حیلت سیاست گرفتار شده و هیچ استفاده ای جز تامین منافع حاکمان نمی شه و خوشحالی از شرایط بعضا متفاوت مردم ( خصوصا در کره شمالی) با مردم کشورم. بگذریم!


ادامه‌ی مطلب
+ [11:47 AM ]