تبليغاتX
نه چندان جدی! :: هادی کحال زاده


شنبه 14 اردیبهشت1387
30 سالگی

دو سه روز دیگه به سلامتی ۳۰ ساله می شم. مثل برق و باد ۳۰ سال گذشت. فردوسی و دهخدا توی ۳۰ سال فرهنگ و ادبیاتی رو زنده می کردند و ما نون پدرمون رو حروم، اینهم تفاوتی است دیگه!

دهه اول زندگی دهه تعطیلی و بازی و شلوغی و آشوب و دهه ندیدن آدم و فرمان پذیری است که الحمدالله کم کتک نخوردیدم. دهه دوم هم دهه توجه و تمرین و آماده شدن برای پرواز و رشده، تخیل از یه خری شدن ، که الحمدالله تعطیل و تنبل و بی خیال بودیم. دهه سوم هم دهه شدنه ، دهه مبارزه برای کسب استعدادها ، ظرفیت ها و جاههای تازه است. دهه بنایی و زخمی کردن معامله زندگی است. کار و ازدواج، سربازی، دانشگاه، اندکی پس انداز، و همه چیزهای که زندگی را شکل می دهن توی این دهه بدست می ایند، الحمدالله سرهم بندی کردیم و دو دره بازی!

دهه چهارم هم دهه تثبیت و ارتقا است که الحدالله از سالی که نکوست از بهارش پیداست. دهه پنجم هم دهه منزلت دادن به داشته هاست و بزرگ و حسابی فکر کردن و رفتار کردن و کریم بودنه. دهه ۶۰ هم که معلومه انتظار توام با امید برای نمردن. کارها و پرونده های نیمه تموم زندگی رو سر و سامون دادن تا زن و زندگی و آنچه بدستشون آوردی بعد از مردنت هوا نشه، که الحمدالله هنوز نیاموده. دهه ۷۰ دیگه باید نشست و غر زد و خاطره گفت و فحش داد و یاد شیطونی های دوره جونی بود و با خاطرات دختر بازی های جوانی و افتخارات بدست آورده و نیاورده ، ذهنا حال کرد و آه کشید و البته خالی بست که ای بابا ما جوانی این بودیم. دقیقا توی این دهه مثل مسافری که چمدونش رو بسته منتظر، باید نسشت تا صداش کنن که فلانی ریق رحمت رو بی زحمت سر کش و زحمت رو کم کن

شرمنده! امید به زندگی در ایران ۷۰ ساله و بیشتر نداره اما اگه داشت ، یعنی دهه ۸۰ هم بود، دهه مسخره شدن و عقوبت پس دادنه. دیگه چشم ها ادم کم سو می شه تا همه بتنن تو را مسخره کنن و تو انها رو نبینی، گوشات کر می شه تا غر زدن و مسخره کردنات رو از طرف دیگران نشنوی، زانوهات کم زور می شن تا نتونی به کسانی که دست می اندازند  لطمه بزنی و خلاصه دهه حساب پس دادن و از چشم ها افتادنه!

سی سال گذشت و من چه می ترسم هر وقت که توی ذهنم این جمله رو تکرار می کنم. مدتی است که آنگار خبر جدیدی توی زندگیم نمی شنوم و ظاهرا که سی سالگی ما مدتهاست شروع شده. دلم گرفته از این همه ناتوانی و تنبلی خودم که چرا نمی شه دهه ۴۰ را با همون هیجان و شلوغی دهه ۳۰ طی کنم. سی ساله شدم.

اردیبهشت ۵۷ توی خونه ، تو اوج گلاب گیری و شلوغی انقلاب ، سال اسب، به عنوان اولین بچه یه زوج جون بدنیا اومدم. مادرم ۲۰ ساله نبود و پدرم ۲۳ سال داشت. توی اوج توجه فامیل مدرسه ای رفتیم و دبیرستانی و درسی نخوندیم و شیطونی کردیم. توی یه مهر یعنی ۱۹ سال بعد خونه عوض کردم و انگار به دنیای تازه ای اومدم و یازده ساله که می دوم، دویدنی که همه اش لطف خدا بوده و الا اگه به خودم بود هیچ نبود. سی ساله شدیم

+ [2:20 PM ]